اینجا تهران، انسانیت هنوز زنده است (؟)

Posted: نوامبر 7, 2008 in Uncategorized

* این موضوع کاملا بر اساس واقعیت بوده و هیچگونه خالی بندی ای در آن جای ندارد! وبرای من بدبخت(؟) اتفاق افتاده!

مکان: خیابان عباس آباد تهران بعد از وزرا !
زمان: حدودا چند ساعت پس از بوق سگ یا چند ساعت قبل از خروس خوان دقیقا یادم نیست !

شرح داستان: در یک نصف شب سرد پاییزی در خیابان در حال راه رفتن هستم. فضا بسیار خوفناک است. هیچکس در خیابان نیست .. نه ماشینی نه آدمی .. فقط اگر کمی در سیاهی شب نکاه کنی ممکن است بتوانی ولگردی بی خانمان یا یک مامور زحمت کش شهرداری را ببینی!
به راستی که من این موقع شب در وسط خیابان چه می کنم؟ با خیال راحت در حالی که با آیپاد نازنینم به آهنگی آرام گوش میکنم به سمت محل قرارم با دوستانم می روم که به سمت کوه راهی شویم!
به خیابان وزرا می رسم. نا خود آگاه سرعتم را بیشتر میکنم. نمی دانم چرا! من زیاد این موقع ها بیرون می روم و ترسی ندارم. ولی خیابان وزرا حالت عجیبی دارد. همیشه به اینجا که میرسم یک صدای درونی به من می گوید اینجا را ترک کن !
هیچ ماشینی در خیابان نیست. ولی من عین احمق ها می ایستم که چراغ برای عابر پیاده سبز شود. من به این قوانین احترام میگذارم! از خیابان که رد می شوم و دوباره به پیاده رو پا می گذارم.. چند قدمی بر می دارم و طبق عادت یا وسواس همیشگی یک نگاهی به پشتم می اندازم!
می دانستم! این وسواس بالاخره روزی به دردم می خورد. این دفعه به دردم خورد! دیدم مردی بزرگ!، خشن و با قیافه ای که قرار است به من حمله کند و پس از اینکه حسابی کتکم زد هر چه دارم را از من بدزد، دارد به دنبال من راه می آید!
باید از خودم دفاع کنم! وسیله ی دفاع؟ می توانم با شوکر الکتریکی ام به او شوکی بدهم که تمام قند خونش یکباره به لاکتیک اسید تبدیل شود و به زمین بیافتد! می توانم با باتون تلسکوپی ام چنان ضرباتی به او بزنم که که حد اقل یکی دو استخوانش بشکند! می توانم اسپری فلفلم را در چشم او بپاشم تا از پا در آید، اصلا ممکن است اسپری ام تاریخ مصرف گذشته باشد و برای همیشه کور شود… این همه انتخاب داشتم !
اما افسوس که هیچ یک از وسایلی را که ذکر کردم نداشتم و عملا نمی توانستم هیچ گهی بخورم !
خوب من دست دارم. می توانم مشت بزنم. مشتم را سفت و آماده ی حمله می کنم! بر می گردم و دوباره نگاهی به هیکل عظیم وی میکنم و ترجیح میدهم جای حمله سرعت قدم هایم را زیاد کنم!
تند می روم و فکرم مشغول آن مرد است. ناگهان او هم سرعتش را زیاد می کند و میاید کنار من و به من زل میزند و چیزی به من می گوید!  من که هدفون در گوشم است و نمی شنوم. حتما می گوید عین بچه ی آدم هر چی پول داری می دهی به من!
هدفونم را در می آورم تا تا ببینم چه از جانم می خواهد!. مرد لهجه شیرین آذری (ترکی) دارد. با شنیدن اولین جمله و طرز حرف زدنش می فهمم سخت در اشتباه بودم :D

مرد: سلام، بیبخشید ساعت چنده؟
فربد: عذر می خوام ساعت ندارم
مرد(در حالی که به وسایل و لباس هایم نگاه می کند): مثل اینچه داری میری کوه !
فربد: بله
مرد(به سیخ هایم نگاه میکند): مثل اینچه قرار کباب مباب هم درست کنید!حالا میخواین کباب درست کنین یا جوجه؟
فربد: والا نمی دونم من فقط سی ها را میبرم
مرد: راستیتش ما برای بچه ها دیشب یکی کالباسو نون گرفتم که نخوردن زود خوابیدن. بدمشون ببری با خودت کوه
فربد: قربان شما.. ممنون .. خیلی لطف دارید .. اما نیازی نیست
مرد: تارف نکن بابا ببر بخورین دیگه … حیفه!
فربد: قربان شما.. ممنون .. خیلی لطف دارید .. اما نیازی نیست
مرد: راستیتش من می خواسنم اینارو بریزم دور .. ولی حالا که شوما بخورین خیلی بیهتره واللا
فربد: قربان شما.. ممنون .. خیلی لطف دارید .. اما نیازی نیست
مرد(به درب جایی که زندگی میکند رسیدیم):صبر کن یه دقیقه
به داخل می دود که مالباس ها را بیارد! و بعد از دقیقه ای با یک خروار کالباسو نون و گوجه خورد شده می آید!
مرد: بیا آقا بگیر ببر بخورین!
فربد: قربان شما.. ممنون .. خیلی لطف دارید .. اما نیازی نیست
مرد: ای باااباااا … واللا من راستیتش اینارو گذاشته بودم کنار بدم به یه سوپوری چیزی .. حالا میدم به شما !
فربد: قربان شما.. ممنون .. خیلی لطف دارید .. اما نیازی نیست
فربد در دلش: مرتیکه سوپور خودتی! ای بابا حالا این بنده خدا میخواد لطف کنه فقط بلد نیس درست منظورشو بگه
فربد: باشه مرسی !

و بدین ترتیب من غذا ها را از وی می گیرم، تشکر میکنم، دست میدهیم! و می روم!
و با خودم میگویم انسانیت هنوز زنده است !

به دوستانم می رسم و ماجرا را تعریف میکنم! می خندیم و تصمیم میگیریم کالباس ها را به گوشه ای بگذاریم تا بلکه به درد کسی بخورد !
منتظر تاکسی می شویم ! این موقع شب تاکسی کجا !
رنویی می ایستد و می گوید تا ونک می روم… بعد در ماشین تصمیمش عوض میشود و مارا مرام کش می کند! و تا تجریش میرود!
با خودم میگویم انسنیت هنوز زنده است !

در کوه جو خوبی برقرار است. گاهی ما به دیگران میگوییم خسته نباشید. گاهی دیگران به ما میگویند!
آرام در حال بالا رفتن هستیم که دوستم میگوید: ای وای! نان ها یادم رفت! آخر مگر جوجه کباب بدون نان می شود؟
بسیار اندوهگین مجادله می کنیم که چرا نان یادمان رفت!
ناگاه مردی غریبه در حالی که مقداری نان در دست گرفته

مرد: بیاید من مقداری نان اضافه دارم
فربد: قربان شما.. ممنون .. خیلی لطف دارید .. اما نیازی نیست
مرد: تعارف نکنید!

تا من خراب کاری نکردم دوستم می گوید بگیر دیگه !!!
من نان را می گیرم و می گویم متشکرم
و با خودم می گویم انسانیت هنوز زنده است!

..
.

چند ساعت از این قضایا گذشته. از کوه پایین آمده ایم خسته و کوفته! مونو اکسید کربن حاصل از مقادیر بسیار زیاد قلیان و دود ذغال های کباب و مشروباتی که د بالا خورده ام باعث شده سردرد وحشتناکی بگیرم. حالم بد است. خسته ام!
می آیم در صف تاکسی می ایستم.. خیلی خلوت! 7 8 نفر جلوی ما هستند! ناگهان بر میگردم می بینم پشتمان چه صفی بسته! 30 40 نفری هم بعد از ما هستند! و این باعث می شود بعضی از مردم بدون صف سوار شوند و باعث داد و بیداد و دعواهایی میشود … و این صحنه ها باعث می شود که شعرکی در ذهنم ساخته شود:

فربدا…!    بنی آدم اعضای یکدیگرند—-توی صف تاکسی به هم می پرند!

در این میان راننده تاکسی های حرامزاده ی خط دربند-تجریش هم به جای 225 تومان نرخ مصوبه شان 500 تومان می خواهند! سوار این تاکسی ها نمی شویم. مساله پولش نیست. مساله این است که کار از بیخ اشتباه است. پس منتظر تاکسی بعدی می شویم! این یکی هم 500 تومان می خواد. زیر لب ناسزایی به مادرش فرود می فرستم! و سوار می شویم!

بعد از آن در ایستگاه اتوبوس شاهد هستیم که مردم برای اینکه بتوانند روی صندلی بنشینند چه عجله ها که نمی کنند. چه نوبت ها که زیر پا نمی گذارندو…

با خودم می گویم گوه خوردم.. انسانیت کجا بود توی این شهر خراب شده ی لعنتی!

دیدگاه‌ها
  1. Mory می‌گه:

    زنده هست ولی توی کماست…

    added by farbod:
    بله موری جان. یحتمل داره نفسای آخرو میزنه !
    امیدوارم زنده بمونه :(

  2. Ali می‌گه:

    مردم بی رحم شدن !

    added by farbod:
    شاید یه مقداریش به خاطر شرایط و وضع افتضاحمونه ..
    نمیدونم :|

  3. سولژنیتسین می‌گه:

    همه چيز را مطلقا سياه يا سفيد نبين،واقعيت اين است كه انسانها (كه اميدوارم ما هم جزء آنها به حساب بياييم!) شخصيتي خاكستري داريم،حالا كم و بيش متمايل به سپيدي يا سياهي،معتقدم كه شرايط بد اقتصادي تاثير غير قابل انكاري بر وضعيت اجتماعي و فرهنگي جامعه دارد و قطعا در شرايط بهتر سوء استفاده ها هم كمتر ميشود،اين قضيه تنها مختص به كشور ما نيست و در ممالك ديگر با وضعيت مشابه ما در گذشته و حال هم به وفور به چشم ميخورده و ميخورد چه بسا بدتر از ما…
    در هر حال دوست عزيزم به نظر من بهتر است نه با تعارف چند تكه نان و كالباس شهرمان را مملو از انسانيت تصور كنيد و نه با سوءاستفاده يك عده مسافر كش پست (گيرم از روي احتياج) عاري از انسانيت،هر چند در همين مقايسه هم در تجربه ديروز شما انسانيت 3 بر 1 پيش افتاده!
    به اميد فردايي بهتر براي كشورمان….

    added by farbod:
    سلام قربان. نمیدونم شما رو درست شناختم یا نه ؟ حدس میزنم از مدیر های بیمس باشید. و 100 البته سرافراز فرمودید بنده رو با نظراتتون که با بیشترش موافقم.
    اما حس میکنم این نسبت 3 به یک تقریبا یک چیز نادر و شانسی بود !

  4. shima می‌گه:

    [ fek mikoni key mishe ooon ghalat haye type eet doros she ?:D ]

    added by farbod:
    وقتی تو توی یک رشته خوب مثل هوا فضا توی شریف قبول شی (میتونی هیچوقت تعبیرش کنی :
    d)

  5. دایی البرز می‌گه:

    با اون عکسی که گذاشتی و تشبیهات اول کارت گفتم دزدیه سرتو گوش تا گوش بریده الان داری از بهشت اینو می نویسی :دی

    added by farbod:
    ای کاش که همچین میشد و از این زندگی راحت میشدم دایی جان ! :پی

  6. Professor می‌گه:

    سلام
    خسته نباشی
    خیلی باحال بود
    طرز نوشتنتون هم جالبه و آدم دوست داره تا ته ماجرا رو بخونه
    بازم خسته نباشی
    ولی انسانیت مرده ولی آدمی همیشه زنده است

    added by farbod
    : قربان شما پرفسور (حسین اگر اشتباه نکنم!) آدمی بدون انسانیت چه فایده؟؟ آدمی بدون انسانیت از سوسک توالت هم بی ارزش تره! اونا لا اقل 4 تا باکتری میخورن :پی

  7. محمد می‌گه:

    سلام
    از ذهن خلاق وکنجکاوانه وریز بینت خوشم اومد
    یه مطلبی در مورد روابط روز مره ما ها بنویس،که در آزار و اذیت های ملت چه کنیم بهتره

    ADDED BY FARBOD:
    دوست عزیز بنده اونقدر ها هم که به نظر میاد مردم آزار نیستم :پی

  8. آرتین می‌گه:

    بله آقا فربد انسانیت زنده است مخصوصا 4 صبح توی صف اسکی(حتما)

    added by farbod:
    هاها !
    یک انسانیتی نشونت بدم … 5 ساعت که تو دمالی زیر صفر وایسادیم انسانیت که هیچ
    حرف زدنم از یادمون میره :
    p

  9. aerelm می‌گه:

    انسانیت نمرده پسرم ! فقط چیزی شبیه جغد و اینها شده ! [دو نقطه دی]

    added by farbod:
    اسم تو چیه آقا جغده ؟؟؟

  10. aerelm می‌گه:

    من اعتراض میکنم !
    این عکس کـ*ـری چیه واسه کامنت من گذاشته خو … ؟! ‹_› 8D

    added by farbod:
    لول اینا خودکار میان :d

  11. MaFia می‌گه:

    موضوع جالبی بود
    همین خوبی ها و بدی هاست که موضوعات جالب و دردناک رو برامون می سازه

    added by farbod:
    انشالله بیشتر موضوعات تو زندگیمون جالب باشن تا دردناک

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s